بالاخره خودم را راضی کردم بلیط بگیرم ، بعدش نقل و پشمک سوغاتی گرفتم و آماده ی رفتن شدم . روز آخر یکم شجاع شده بودیم و ساعت ۲ بود که داشتیم تو خیابان خیام با همدیگه قدم میزدیم دست تو دست هم که یک دفعه سوگلی دستش را کشید و رفت پشت یک تیر برق ایستاد منم خنگول بازی در آوردم و سر جام ایستادم و صداش میزدم که سوگلی کجا رفتی ؟ چی شد ..... ؟ بعد که رفتم طرفش دیدم رنگش پریده و تقریباً کپ کرده ، بعد فهمیدم که بلــــــــــــــه داداش بزرگش که ساکن شهر دیگه ای بود و قرار بوده فردا تشریف فرما بشن ، هم اکنون از کنارمون با ماشین رد شده و یکم جلوتر ایستاده .
در این لحظه بود که حرف های امیر تو مغزم می چرخید که می گفت نرو تنهایی اونجا ، اگه بگیرنت می کشنت ...... و من به شدت بیشتری کپ کردم و آماده ی فرار شدم . سریعاً سوگلی را رسوندم خونه و بهش گفتم اگر گندش در آمد که من در میرم و اگر نه که بعد از ظهر بیا دنبالم بریم ترمینال .
تو هتل داشتم از نگرانی می مردم که با صدای تلفن اتاق به خودم اومدم و با این جمله صاحب هتل که " یکی پائین منتظرتونه " مجدداً ترس تمام وجودم را گرفت و خودم را آماده ی کتک خوردن کرده بودم . وقتی از پله ها پائین اومدم با دیدن سوگلی نفس عمیقی کشیدم . خدا را شکر مشکلی پیش نیامده بود و بنا به گفته ی سوگلی داداشش ظاهرا به روش نیاورده چیزی . خلاصه با هم رفتیم ترمینال و هردو با بغض و دست در دست هم خداحافظی کردیم .
این بار برام خیلی سخت تر بود جدایی از سوگلی ولی این امیدواری را داشتم که قراره اوایل شهریور سوگلی بیاد تهران دیدن خواهرش و این نوید دیدار مجدد ، روزهای گرم مرداد را یکی پس از دیگری سپری میکرد .
ساعت: 1:40
تاریخ: شنبه سی و یکم مرداد 1388



