تبليغاتX
عاشقانه های فصل سکوت



عاشقانه های فصل سکوت

به نام الهه عشق و جنون







توضیـ يحات




دلتنگی های آدمی را باد , ترانه ای می خواند.
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد.
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان نا گفته است.
از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکون حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من.

 

  امکانات 
صفحه ی اول
پست الکترونیک


     آ ر شـ یـ و    
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385

  لینکها  

   قـ ا لـ ب    از   
نازنین
www.Naazanin.Com

  RSS 2.0  



 سفر دوم

     بالاخره خودم را راضی کردم  بلیط بگیرم ،  بعدش   نقل و پشمک سوغاتی گرفتم و  آماده ی رفتن شدم .  روز آخر یکم شجاع شده بودیم و ساعت ۲ بود که داشتیم تو خیابان خیام با همدیگه قدم میزدیم دست تو دست هم که  یک دفعه سوگلی دستش را  کشید و رفت پشت یک تیر برق ایستاد منم خنگول بازی در آوردم و سر جام  ایستادم  و  صداش میزدم که سوگلی کجا رفتی ؟ چی شد   ..... ؟  بعد که رفتم طرفش دیدم رنگش پریده و  تقریباً کپ کرده ، بعد فهمیدم که بلــــــــــــــه  داداش بزرگش که ساکن شهر دیگه ای بود و قرار بوده  فردا تشریف فرما بشن ، هم اکنون  از کنارمون با ماشین رد شده و یکم جلوتر ایستاده .

در این لحظه بود که حرف های امیر تو مغزم می چرخید  که  می گفت  نرو تنهایی اونجا ، اگه بگیرنت می کشنت ...... و   من به شدت  بیشتری کپ کردم  و آماده ی فرار شدم . سریعاً سوگلی را رسوندم خونه و بهش گفتم اگر گندش در آمد که من در میرم و اگر نه که بعد از ظهر بیا دنبالم بریم ترمینال .

تو هتل داشتم از نگرانی می مردم که با صدای تلفن اتاق به خودم اومدم و با این جمله  صاحب هتل که " یکی پائین منتظرتونه  " مجدداً ترس تمام وجودم را گرفت و خودم را آماده ی کتک خوردن کرده بودم . وقتی از پله ها پائین اومدم  با دیدن سوگلی نفس عمیقی کشیدم  . خدا را شکر مشکلی پیش  نیامده بود و بنا به گفته ی سوگلی داداشش   ظاهرا به روش نیاورده چیزی . خلاصه با هم رفتیم ترمینال و هردو با  بغض   و دست در دست هم  خداحافظی کردیم . 

  این بار برام خیلی سخت تر بود  جدایی از سوگلی ولی این امیدواری را داشتم که  قراره اوایل  شهریور سوگلی بیاد تهران دیدن خواهرش و این نوید دیدار مجدد ،  روزهای گرم مرداد را یکی پس از دیگری  سپری میکرد .


نویسنده: مانی
ساعت: 1:40
تاریخ:
شنبه سی و یکم مرداد 1388

   


سفر دوم

این دفعه خیلی راحت تر و با ترس و دلهره کمتری عازم شدم و فقط مشکلم شور و  اشتیاق دیدار بود و گرمای هوا . به هر حال  هر طوری که بود ثانیه شماری ها تموم شد و ساعت ۹ صبح رسیدم  . سوگلی هم تو ورودی ترمینال  منتظر من بود .  یه تاکسی دربست گرفتیم  و رفتیم یک هتل به اسم تک ستاره  که خیلی از اون قبلی بهتر بود پیدا کردیم . وسایل را گذاشتم بالا و با هم رفتیم یه کافی شاپ همون نزدیکی ها برای خوردن صبحونه که البته هیچی هم نتونستیم بخوریم چون تمام وقت فقط به هم زل زده بودیم .

 بعد از اون جا هم بلافاصله رفتیم و برای همدیگه حلقه ی نگین دار نقره  گرفتیم و دست چپمون کردیم .

 برنامه روزهامون شده بود این که صبح بیایم بیرون بریم کافی شاپ ، بعد ساعت 11.00 سینما سیزده گربه روی شیروانی ببینیم ، بعدش ظهر  میرفتیم ناهار و دوباره سینما فیلم کما ، هوا هم که یکم خنک تر میشد می رفتیم پارک ساحلی یا شیخ تپه و .....( مطمئن نیستم درست گفته باشم اسمشو ) شب هم با هم میرفتیم شام و بعدش من سوگلی را می رسوندم خانه و خودم بر می گشتم هتل ، شب ها هم تا ساعت 2 بیدار می موندم و کتاب رمان هایی که سوگلی برام آورده بود هتل میخوندم ( ماه مهربان من و پریچهر ) که یکی از دیگری غم انگیز تر بود و حسابی تو اون غربت شب های هتل اشکم را در می آورد . چهار یا پنج روز به همین منوال گذشت و کم کم به فکر رفتن و گرفتن بلیط افتادم . . .


نویسنده: مانی
ساعت: 1:13
تاریخ:
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388

   


امتحانات شروع شد و من هم امتحانات را یکی پس از دیگری با قدرت تمام خراب میکردم و به قول سوگلی آفتابه برمیداشتم میرفتم سر جلسه و ... آخه همه ی فکر و ذکرم اون شده بود و به هیچ چیزی جز سوگلی فکر نمی کردم .

 بعد از امتحان ها پاتوقمون پارک و خیابون و سفره خونه بود و کارمون شده بود فقط تفریح و گردش . من ، امیر ، سعید و پسر عموم هر هفته میرفتیم باغ و جنگل ... خلاصه خیلی حال میداد . البته در ضمن همه ی این خوشی ها هیچ کدوم از عشق هامون غافل نمی شدیم و گهگداری به اون ها هم می زنگیدیم جز سعید که رابطه اش با دوستش یک سالی بود بهم خورده بود و دوست دختر نداشت .

 یه مدت گذشت جمعمون یکم کم حال تر شده بود چون امیر شدیداً درگیر فرزانه و دیوانه بازی هاش شده بود و یک روز در میان تهران بود و من هم کم کم رابطه ام با سعید بیشتر شد و با هم  فکر میکردیم که یه کافی نت یا گیم نت توپ بزنیم البته با کلی میلیون تومان وام رویایی .  

 اواخر تیر ماه بود که تصمیم گرفتم با اطلاع کامل خانواده ام و البته کمی مخالفتشون برم ارومیه و در عرض یک روز همه کارها ردیف شد و برای ظهر 24 تیر بلیط به مقصد تهران گرفتم .


نویسنده: مانی
ساعت: 0:11
تاریخ:
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

   


روزها یکی پس از دیگری می گذشت و کار ما صحبت کردن شده بود البته  محدودتر از قبل و بیشتر از مخابرات که این روزها پاتوق شده بود و دانشگاه نرفتن و دلتنگی کردن و در کنارش مخالفت های خانوده را تحمل کردن . نامه ی دوم  سوگلی آخرین روز خرداد 83  به دستم رسید  :

آقای خودم سلام . گلم عزیزم خوبی ؟ منم خوبم تا تو خوبی . گل من یه لحظه  نیست که فراموشت کنم

و دلتنگت نشم  . دلم برات  تنگ شده حالم گرفته است ...

می خوام  اعتراف کنم کم آوردم ، نمی تونم تحمل کنم ، صبرم تموم شده  خسته ام ، می ترسم بیشتر از قبل .  به خاطر از دست دادنت و ندیدنت پریشونم شاید به این خاطر که هر ثانیه که میگذره بیش از قبل عاشقت میشم .  من را ببخش که زیر قولم زدم و ترس  به دلم راه  دادم آخه خیلی می ترسم از اینکه به هم نرسیم .  این روزها به خاطر مشکلاتی که برای هردومون پیش اومده اعصابم خورده ضعیف شدم . از یک طرف دل تنگتم ، شیطنت ها و اشتباهات اخیرت هم اذیتم میکنه ، از طرفی هم از موقعیتت تو خانه نگرونم . وضعیت خودم هم تو خانه که میدونی تعریفی نداره .  فقط  دلخوشی من  این هست که قراره به زودی ببینمت . 

لحظه دیدار نزدیک است   باز من دیوانه ام مستم        باز می لرزد دلم دستم       آبرویم را مریز ای عشق          لحظه دیدار نزدیک است .

دلم میخواد انقدر داد بزنم و گریه کنم تا به خلا برسم اما یادم میاد که قراره مثل کوه محکم باشیم و توکلمون به خدا باشه و یادمون نره هر کاری بخوایم اگه خدا بخواد انجامش میدیم .

 اگه  داشتم تو را دنیام یه صفای دیگه داشت 

 شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت ....

عزیزم دوست دارم عاشقتم همه ی وجودم و زندگیمو فدات میکنم .  این شعر را خیلی دوست دارم چون حس میکنم  حال و هوای ما را داره .

ببین که من و تو کجا رسیدیم که بازی کلام نقشی نداره 

هم آغوشی چشم های من و تو برای حرف زدن جایی نمی گذاره   .

ببین که من و تو کجا رسیدیم  که ساعت ها دیگه ساکت میشینیم 

 توی چشمون شاعر مسلک هم هزاران حرف پر معنی میبینیم . 

 ببین من وتو کجا رسیدیم که عشق ما تو این دنیا نمونه است 

 دیگه افسانه لیلی و مجنون پیش عشق ما بچگونه است 

 دیگه مثل مترسک  تک و تنها  حرف دلتنگی هام  را به باد نمی گم 

 دیگه از تنها موندن با کلاغ ها  هزاران قصه با فریاد نمی گم  

 دیگه خواب رهایی نمی بینم که عشق تو رهایی به من داد 

 منو از کنج زندونم رها کرد کجا بودم که  جایی را به من داد

 اگه روزی میون این بیابان  تک افتاده ترین ویرونه بودم  

حالا آبادتر از یک قصر خورشید  افقها را  پوشونده تار و پودم . 

 دیگه کسی را دارم که شب و روز  واسه  رسیدنم  چشم انتظاره 

 به شوق دیدن دوباره ی من تموم لحظه ها را میشماره .

خیلی حرف دارم باهات مخصوصاً الان که کمتر حرف میزنیم ، ولی فرصت نیست بیشتر بنویسم مواظب خودت باش  خیلی زیاد  سیگار نکش دود تعطیل به هیچ چیز معتاد نشو  به کبریت دست نزن به گاز و چاقو ، قیچی ... هم  نزدیک نشو  . درسهاتو بخون که مشروط بشی پوستتو میکنم .  محکم باش  پاک بمون  شک نکن و من را دوست داشته باش چون من دوست دارم می بوسمت و به خدا میسپارمت . 

سنی چوخ سویرم


نویسنده: مانی
ساعت: 23:44
تاریخ:
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388

   


دوست دارم خیلی حرف ها به خودم بزنم اما نمیدونم چی میخوام بگم و چرا !ا

اصلا نمیدونم چی می خواهم ، دلم تنگه اما نمیدونم برای چی یا کی !

دلم تنگ شده برای خنده های روزهای قدیم برای شیطنت های اون روزها برای آدم های اون روزها برای جوانی که نفهمیدم کی گذشت . دلم تنگ شده برای آهنگ هایی که می پرستیدم برای ترانه های ابی ، معین ، داریوش ....

 دلم تنگ شده برای خانوادم ، برادرم خواهرام  پدرم  مادرم  و همه ی اون هایی که دوستشون دارم و داشتم .  دلم تنگ شده برای اون روزها ، که همگی دور هم بودیم با هم بودیم کنار هم بودیم  خوش بودیم . 

دلم تنگ شده برای دل خودم که انبوه احساسش شد سرباری برای سکوتش . دلم تنگ شده برای دل خودم که دل شکستن دل بریدن و دل بستن را خوب فهمیده بود .  دلم تنگ شده برای دل خودم که دلتنگ شده برای اون روزها .

دلم میسوزه برای دل تنگ شده ی خودم که بهش اجازه ی دل تنگی کردن نمیدم آخه میگن دل آدم بزرگ ها نباید از این حرف ها بزنه . دلم تنگ شده برای بچگی هام . کاش میشد همیشه بچه موند .

اصلا نمیدونم چی می خواهم ، دلم تنگه اما نمیدونم برای چی یا کی !!!


نویسنده: مانی
ساعت: 0:31
تاریخ:
شنبه بیست و نهم فروردین 1388

   


سال نو مبارک

بهار تعبیر  عاشقانه ی  زیستن  است  و  نوروز  بهانه یی  برای  تبریک  دوباره زیستن .

هر روزتان نوروز  نوروزتان پیروز

با آرزوی سالی  خوش  و سرشار از آرامش و صفا . 

 

 


نویسنده: مانی
ساعت: 0:59
تاریخ:
شنبه یکم فروردین 1388

   


قبض تلفن

روزهای اول خرداد سرشار از عشق و خوشی و شادی می گذشت ، همش تو خانه بودیم و پای تلفن ، اگرهم از خانه بیرون میرفتیم فقط بخاطر زنگ زدن به اون یکی بود . اما با اومدن قبض های تلفن همه ی خواب ها و رویا های عاشقانه مون جاشون  را دادن  به فکر جور کردن پول تلفن  180 هزار تومانی من و 150 هزار تومانی سوگلی .

 من بیخیال قبض خودم شدم  چون برای قبض قبلی کاملا خودم را تکونده بودم  . با سوگلی هر چی داشتیم رو هم گذاشتیم تا بتونیم حداقل پول قبض اون را بدیم تا خانوادش اذیتش نکنن و طبیعیه که من کلی حرف شنیدم بابت این قبض . البته اصلا متنبه نشدیم و با همون روال سابق به صحبت کردنمون ادامه میدادیم ، روزهای آخر خرداد هم که بخاطر شروع شدن امتحانات اصلا حال نمی دادن و نمی تونستیم با خیال راحت صحبت کینم ، یعنی چند ساعت حرف میزدیم و در حین صحبت همش تو دلمون میگفتیم وای وای وای هفته دیگه امتحان دارم .......... ولی بازم بیخیال درس و دانشگاه ، چه خبر ؟


نویسنده: مانی
ساعت: 1:25
تاریخ:
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

   


تولدت مبارک .


نویسنده: مانی
ساعت: 2:35
تاریخ:
یکشنبه هجدهم اسفند 1387

   


اولین نامه

از این به بعد میخوام این داستان را خلاصه تر بگم چون همه چیز را نباید بگم و البته همه ی جزئیات را هم دیگه به خاطر نمیارم فکر کنم کم کم دارم پیر میشم . بریم سر اصل مطلب :

 عشق کورمون کرده بود و آتش عشق تو وجودمون سرکشی میکرد و جسارت زاید الوصفی را به هردومون داده بود . من علناً تو خونه اعلام کردم سوگلی را میخوام و بعد از کلی بحث و جدل متقاعد یا بهتر بگم مجبورشون کردم باهام مخالفت نکنن ، البته در این راه یک خریت خیلی بزرگ هم کردم که هنوزم خودمو بخاطرش نبخشیدم و هرکاری میکنم برای جبران اون روز ، که بعد از مطرح کردن علاقه ام به سوگلی و واکنش متقابل مادرم ، اون را روی تخت هل دادم و نزدیک بود که حتی روش دست بلند کنم . آره به هر قیمتی بود همه را با خودم همراه کردم و سوگلی هم ترغیب شد همین کار را کنه ، 31 اردیبهشت بود که بدون اطلاع من وقتی با مادرش برای خرید رفته بود همه چیز را بهش گفت و با مخالفت صد درصد اون مواجه شد و اولین سنگ را خودمون سر راه خودمون قرار دادیم و اون مادر سوگلی بود .

خیلی دلمون گرفته بود خسته شده بودیم ولی نیمه های شب اول خرداد 83 بود که قول و قرار هامون را گذاشتیم و قسم خوردیم تا آخر جون پای همدیگه واستیم و جا نزنیم . 2 خرداد بود که اولین نامه اون به دستم رسید که بخشی از اون اینگونه بود :

دلام دلام . سلام گلم چه طوری یا خوبی ؟ ببخشیــــــــــــــــــــد . خوبی هویجم ؟ خیلی دلتنگتم . فقط به امید اون روزم که دوباره ببینمت . باز دوباره دست در دستت . چشم تو چشم همدیگه . سرت رو شونه هام .... از روزی رفتی همه کارم شده خاطره اون دوتا چشم سیاه درشت کشیده با مژه های بلند برگردون ، اون نگاه پاک و معصوم که توش یه دنیا حرف داره واسم ..... وای وقت رفتنت چه حالی داشتم سنگینی یه کوه را رو شونه هام حس کردم ، تنفس تو خلا را تجربه کردم همون بغضی که وقت خداحافظی توی گلوم داشت خفه ام میکرد و بعد از رفتنت ترکید و من به اندازه ی همه ی ابرهای سیاه آسمونی گریه کردم تو خودم و هیچ کس هق هق گریه هامو نشنید ، ولی تجسم خاطراتت راه خوبی بود که کمکم کرد غم دوریت را تحمل کنم .

خیال کردم بری میری از یادم .                     تو رفتی و چیزی نرفت از یادم          تو رفتی و تازه عاشق تر شدم       از اونی هم که بودم بدتر شدم . .....

خدایا حالا که ما را عاشق کردی خودتم حفظش کن چون وقتی تو بخوای هیچ کی نمیتونه جلومون بگیره نه خانواده هامون نه حتی خودمون .

به امید اون روزی که بتونیم بیشتر کنار هم باشم هر چند حالا هم زیاد دور نیستیم چون نزدیکی دلها فاصله ها را از بین میبره .

مانی میخوامت تا پای جون تا تو باشی منم هستم تا پای جون . یه چیر جالب الان خیلی دلم برات تنگ شده میرم بیرون بهت زنگ بزنم ، آخه هویج خونم کم شده .

اه بی تربیت چرا خونه نبودی ؟ باز بد قولی ؟ باز شیطونی ؟ بی خیال کجا بودم ؟ آهان بیا بشین بغلم گلم تا بگم بقیه شو .......

ترا خدا به حرمت اون سه تا امام که به اسم آنها نذر کردیم و باهاشون عهد بستیم که شفاعتمون کنن همیشه همراهم باش و تنهام نگذار ، کمک کن تا با سرنوشت بجنگیم و این عشق را زبانزد کنیم طوری که لیلی و مجنون پیش عشق ما کم بیارن و شرمنده بشن . یک عشق پاک صاف زلال ساده صادق بدون ذره ای  از هوسهای بچگانه  که اسم عشق را روش میگذارن و آبروی عاشقی را میبرن . من و تو باید آبروی عشقو دوباره بخریم و بهش برگردونیم . راستی حواست باشه هیچ وقت شک نکن ، شک نور این عشق ماورایی و الهی مون را کم میکنه پس عاشق باش و مطمئن .

عزیزم دستم درد میکنه و نمیتونم بیشتر بنویسم برات وگرنه یه دنیا برات حرف دارم . مواظب خودت باش تو الان امانتی من هستی . سیگار نکش . خوش اخلاق باش . عاشق باش . با من باش مال من باش . سیگار نکش سیگار نکش .....

دوستت دارم دوستم داشته باش من هستم تو هم باش . 

دوستت دارم تاوانش هرچه و هرکس باشد ، باشد .

دوستت دارم بیش از دیروز کمتر از فردا .

همه وقت و همه جا من به هرحال که باشم به تو می اندیشم . تو بدان این را تنها تو بدان تو بمان با من تنها تو بمان به تو می اندیشم .

ای سراپا همه خوبی همه پاکی به تو می اندیشم .


نویسنده: مانی
ساعت: 1:47
تاریخ:
شنبه بیست و ششم بهمن 1387

   


دو سه روزی از برگشتنم بیشتر نگذشته بود که بشدت احساس دلتنگی میکردم .روزها که میرفتم دانشگاه البته به جای سر کلاس رفتن میرفتم پارک دانشگاه و دور از چشم سوگلی مشغول پرورش ریه هام میشدم البته شبها هم با امیر و سعید و علی همین وظیفه ی خطیر را را تو قهوه خونه ی سر کوچه مون با کشیدن قلیون ایفا میکردیم . ساعت 11 هم که می آمدم خانه تازه تلفن زدن شروع میشد . مکالماتمون به چندین ساعت در روز رسیده بود و ما هم غافل بودیم از آشی که اداره مخابرات برامون پخته بود . چند روز اول که فقط به تعریف و تمجید از همدیگه سپری شد و بازخوانی خاطرات با هم بودنمون . یواش یواش کار بالا گرفت و رابطه ی ما از یک دوستی ساده تبدیل شد به تعهد ازدواج و تو یگانه همسر من خواهی بود و یا با تو ازدواج میکنم یا با خاک قبرستان و از این جور ... چرت و پرت های عاشقونه . خلاصه ی مطلب این که الکی الکی ما در آستانه ی زن و شوهر شدن داشتیم قرار میگرفتیم و حرف هامون هم از اون شوخی ها و خنده های دوست دختر دوست پسری تبدیل شده بود به بحث های جدی  ازدواج


نویسنده: مانی
ساعت: 1:26
تاریخ:
شنبه چهاردهم دی 1387